اکنون که این ها را مینویسم...

یه سال از آخرین پست وبمون گذشته 

و دو سال از اولیش

چقدر زود میگذره زمان

ما بچه اول دبیرستانیا یههوووو اومدیم شدیم دوم! بعدشم زودی دوم تموم شد و سوم

حالام سومو تموم کردیم

امتحان نهاییامون تازه تموم شده

دیگه کم کم فکر و ذکرمون میشه کنکور

دوران خوبی بودا

دلم تنگ شده واسه خاطرات باحال مدرسمون!! واسه کلی روزای شیرینی که یه عالمه تلخی قاطیشون بود

ولی خوب بودن

تازه میفهمم چقدر بچه بودیم

چقدر بچه بودن خوب بود

هنوزم بچه ایما!!! البته فریم میگه بزرگ شدیم ولی من میگم بچه ایم

اصن دلم میخواد بچه بمونیم

بزرگ شدن چیه بابا 

به چه درد مبخوره

ای بابا یه دسمال کاغذیم نداریم دماغمو باش پاک کنم

فییییین

اصن یکی از خوبیای این بچگی فییییییین

همین بود که اگرم دسمال کاغذی نداشتیم با آستینامون یا حتی پاچه ی شلوارمون کارمون راه میفتاد

هععععععععععی روزگار


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 11:30  توسط sogand  | 

خسته شدم از شنیدن جمله ی قدر این دورانتونو بدونین

خب عزیزانی که هی میگین دوران دبیرستان شیرین ترین دوران زندگیه و .... شما مگه خودتون قدر اون وقتاتونو میدونستید؟

خب طبیعیه که ما الان از مدرسه بدمون بیاد

طبیعیه واسه تموم شدنش لحظه شماری کنیم!

چون دقیقا شیرینی این دوران شیرین به همینه

اصن بچه مدرسه ای دیدین که عاشق درس و مدرسه باشه؟ دیدین؟

حالا چرا من یهو قاطی کردم دارم اینارو میگم؟

چون بعد عید از روزی که رفتیم مدرسه تا حالا داریم مثه گاو امتحان میدیم

همشم من به شخصه تر زدم!

گند! امروز ناامیدم

میخوام از این به بعد بیشتر این جا بیام

یعنی یه بار دیگه اینو بگما خودم رسما میزنم دهن خودمو پر خون میکنم :|

خلاصه که طبق معمول دعا کنید واس ما!

کلی نوشتنی دارم که نوشته نمیشن! ایشالا یه وخت بهتر

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:25  توسط sogand  | 

ضد حاله دیگه! باید بعد این همه حال بری مدرسه! دِ آخه این انصافه؟

تو کلاس 2نفر غایب! همه خواااااااااااااااااب چشا به زور باز بود

معلما هم زیاد حس درس دادن نداشتن (کاش همیشه همین باشن)

اول صبح مواردمونو چک کردن :D بعضیا اخراااااااااج (!) آخه مدرسست ما داریم


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:44  توسط sogand  | 

این همه انتظار عید و تعطیلاتو کشیدیم نیومده رفت! ای بابا بازم که باید بریم مدرسه

این یه ذره که باقی مونده رو میخام با تمام وجود ازش لذت ببرم

تازه از مسافرت برگشتم خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت بهم!

بعد عید میام خاطره مدرسه مینویسم قول میدم! اونم از نوع سوگندیش :دی


+آهنگ های خز مدرسه ( ناری ناری) به ماشین ما و حتی صف تله کابین رامسر هم سرایت کرده!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:28  توسط sogand  | 

سلام! من نیام هیشکی به فکر این وبلاگ بیچاره نیسستا!

اومدم بگم :

عیدتون مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:13  توسط sogand  | 

سلام دوستان ببخشید که من چند وقت مدید نبودم

ولی قول میدم از این به بعد تند تند بیام و آپ کنم

مطمئنن خیلی جالب میشه آخه ما ریاضیا از تجربیا شیطون تریم

به خدا نمیخوام فخر بفروشما ولی انگار ما یه سری بیش فعالیم تو یه کلاس البته سوگند جان و فری جان در جریانن که ما تو کلاسمون چند تا احمق درس خون کپک داریم

خب بگذریم حالا اگه شرو به دردودل کنم میفهمین این قصه سر دراز دارد

خب ما امروز هیچ کار خاصی نکردیم که جذاب باشه جز اینکه درس نخونده همگی غیر از اون چند تا خودشیرین رفتیم سر کلاس جغرافی و از جنیفر چند تا 0 گرفتیم

ما به معلم جغرافیمون میگیم جنی (مخفف جنیفر)

راستی سوگند و فریما

خانوم کوتاهه (از ذکر نامشون شدیدا معذورم) دبیر شیمی داره رابطش باما خوب میشه

به روح آقای خ........

هی بگو بخند میکنه من سرکلاسش اونروز مغنعمو در آوردم

کاری که قبلا سر کلاس اون جرئت نداشتم بکنم

دیروز آخر کلاس یه سوال واقعا احمقانه ازش پرسیدم یعنی سوالم انقدر مسخره بود که انگار گفتم من دارم درس میخونم یا نه؟

در این حد چرت

پرسیدم: خانوم قطب مثبت و منفی چطوری تو آهن ربا ایجاد میشه؟ چرا اگه باراشون نا همنام باشه همدیگرو جذب میکنن؟

بهم جواب داد: میدونی چرا دو جنس مخالف انقدر بهم تمایل دارن؟ هر موقع جوابشو فهمیدی به جواب سوالتم میرسی

باورتون میشه؟ ننننننننننننننننننننننننههههههههههههههه!

منو این همه خوشبختی محاله

راستی تا یادم نرفته

سوگندو فریما دارم تو تک تک وبا درج میکنم به این سوی تجلی اگه برین مشهد یادم نکنین و برام یادگاری نیارین...................

آها حالا فهمیدین؟

دوستان نظرارو دم در خروجی از وب حتما تو صندوق بندازین

درضمن به وبای دیگمونم سر بزنین
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:42  توسط Tannaz  | 

از بیکاری گفتم بیام اینجا آپ کنم

چن وقته مدرسه خوش میگذره ینی ما که کلا بیخیل درس شدیم

هی معلم نداریم یا یه چی میشه کلاسمون کنسل میشه!

زن صدام (دبیر هندسمون) مرد :( ما خیلی اذیتش کردیم دلمون کبابید

وای اگه چارشنبه بیاد چجوری سر کلاس بشینیم آخه :(

یکشنبه امتحان ریاضی داریم من که هیچی نخوندم! اصلا حسش نیس!

واقعا بیخیال مدرسه شدما وااااااای

الانم یه خورده احساس میکنم دارم مریض میشم!

فریما فک کنم تحریم شده!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:28  توسط sogand  | 

سیلام گایز!

خیلیاتون میگین یگین سال چندمین

بگین چه کارایی میکنین

راستش امسال خیلی کار میکنیم :دی

ولی یادمون نمیمونه اینجا بنویسیم من میقولم براتون بنویسم

+ ما دوم تجربی هستیم ولی طناز امسال جدا شد ازمون رف ریاضی

فیلا بای تا های گیگیلیای من :))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 0:37  توسط Farima  | 

سلااااااام

این سوگندو دیدین؟

گناه داره هی میگه آپ کنین

آخه چی آپ کنیم؟با این مدرسه بینمک.خیلی سخت شده خیلی چرت شده.بجه های کلاسمون همه ماستن.همه درس خوننیه روز نمیتونن کلاسو بپیچونن(برنخوره بتون جون من)خوب دیگه.....

تا حالا هم اردو نرفتیمیه مدیری داریـــــــــم...ایـــــــــــرو مخمه.امسال اومده مدرسمون...خلاصه چرته دیگه مدرسه چیزی نداره که آدم بینیویسه اینجا

من سر خوشو نیگا یه هفتش مدرسه نرفتم نمیدونم برم چی بگمحالا یه کاریش میکنیم دیگه به اونا چه اصن دلم میخواد ۱ ماه نرم اصن(اعصاب ندارماااا معلومه)

دلم میخواد مدیرو له کنم بدبختو..ایییییییییییییی میگیرم میزنمشاااااا با اون صداش با اون....ایشششش

 گند زدم به وبااااااا یوهاهاهاها...حداقل سوگی یه کم لطیف آپ میکرد ههههه

حالا نظر بدین ضایع نشم بیام واستون لطیف آپ کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:32  توسط Farima  | 

فهمیده ام که آدمی در مقابل علاقه ای که در دیگران نسبت به خود ایجاد میکند مسئول است!!!!!!!!!!

(( سلام مسئول )) 

البته اینو هم میدونید که آدمی در مقابل وبلاگی که میسازد مسول است

نویسنده های عزیز محض(یا شاید مهز-مهظ-مهض-محز-محظ) رضای خدا آپ کنید!

بابا فقط من که نیستم

منم که گرفتاریمو خودتون بیشتر میدونید

اگر موافقید وبلاگو به کلی حذف کنیم بره!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:15  توسط sogand  |